یه لذت خاصی داره نزدیک شدن به جایی که توش به دنیا اومدی و بهش تعلق داری... همون لحظه...همون لحظه تو قطار... همون لحظه که میرسه به یکی مونده ب اخرین ایستگاه و حرکت میکنه تا برسه به ایستگاه اخر... و سرعتش کم میشه ... کم کم چراغای شهرو میبینی...خونه ها رو میبینی ...جاده ها... کم کم میرسه به ایستگاه اخر... اون فاصله ی پنج دقیقه بین اون دو ایستگاه انقدر برام لذت بخشه  که تمام مدت زل میزنم به شیشه و نمیخام لحظه ای از این لذت از دستم بره... نمیدونم چه حس عجیبی داره برام...میدونم که بارها و بارها برام تکرار میشه...بعدش تو خیابون های شهر تو ماشین تا برسیم خونه... و همین حس ها... این شهرو دوس دارم...برام حس نوستالژیک داره... اره خیلی دوست داشتنیه...خیلی بیشتر از خیلی...