خونه شلوغه و به هم ریخته...درگیر ساختمون سازی ن و گلدون های خونه رو روزی هزار بار جا به جا میکنن و عین هزار بار هم بابا میگه اینا رو بندازیم بیرون دردسر شده برامون... مامان هم هر هزار بار میگه نه نه اینجا جاشون خوبه .... بعد به من میگه میبینی هر دفه میگه دور بندازیمشون گل ها ترس برشون داشته هر بار زهر ترک میشن اون دفه هم پژمرده شده بودن بخاطر همین بود.. قبل از اینک فک کنم ما خانوادگی دیوونه ایم به گل ها نگاه میکنم و تو دلم بشون میگم نترسین ها.نمیذارم کسی اذیتتون کنه.خودم مراقبتون هستم...خودم پششتتونم ... اصن مگه جرئت داره کسی از گل پایین تر بهتون بگه...