یه وقتی که خیلی ناراحتم یا حتی نمیتونم درست تشخیص بدم که ناراحتم یا بی حسم. یه وقتی که فرو رفتم تو خودم. که آدم هایی تو ذهنم میان که هیچ وقت بهشون فکر نکردم. که پایان همه ی اتفاق ها رو خیلی جنایی و اکشن حدس میزنم. و چقد ترس های احمقانه ای به من هجوم میاره. یه زمانی که مثلا میشینم ه.ج میخونم بعد زل میزنم به دختری که تمام آرزوهای منو زندگی کرده. بعد زل میزنم به اسمش و عکسش. و فکر میکنم یه اشتباهی شده. اینجا باید اسم و عکس من باشه؟ بعد دوباره فکر میکنم معروف بودن هیچ وقت هدف من نبوده و نخواهد بود. و حس میکنم کسایی که در یه زمینه ی خاصی معروف میشن تمام وقت و انرژیونو و زندگیشونو برای اون هدف میذارن. به گفته ی خودشون تموم عشقشونو...و این روال زندگی من نیست.. توی دنیایی که نسل انسان ها یک روزی منقرض میشه و یه نسل دیگه میاد معروف شدن چیزی نیست که من از این دنیا بخوام...انی وی... بعدش مجله رو بذارم کنار.. و حوصله نداشته باشم کارهایی که باید انجام بدمو برم سراغشون.. بعدش حتی حوصله نداشته باشم کارایی که علاقه دارمو انجام بدم...یه وقتی که فکر میکنم چقد غمگینم بعد اتفاق های ناراحت کننده تو ذهنم پشت سر هم ردیف میشن ... یه وقتی که حوصله ی هیچ کس هیچ کس و هیچ کس حتی خودمو هم ندارم... و با عبارت " چته پ" زیاد مواجه میشم...بعدتر میخام خودمو تنبیه کنم با این وضع ک شورشو در اوردم.. درست همین زمان... همین زمان تنبیه کردن که میرسه یه چیزی تو ذهنم جرقه میزنه که امروز چندمه؟ و متوجه میشم که بلههه...ینی نههه من دیووننه نشدم و همه ی این ها بخاطر اتفاق طبیعیه پ.ر.ی.و.د.ی.ه... بعدش تسلیم میشم...ارومتر میشم...به خودم لبخند میزنم و میذارم خودم حتی یه نقشه ی تینیجری تو ذهنش بکشه که پاشه بره انتقام تمام کسایی که دوسش نداشتن و از تمام کسایی که دوسش داشتن بگیره...همینقدر با خشونت..همین قدر بی رحم...بعدش اصلن این فکر و رها کنم و پتو رو بکشم تا بالای سرم و اکسیژن بهم نرسه....نفس کشیدن سخت بشه و خودم را حتی نجات هم ندم. اصلن بذارم چند ساعت توی این شرایط بمونم. انقد اکسیژن نرسه که همین جا زیر پتو بمیرم...چه مرگ غم انگیزی... خیلی هم مسخرس... هیچ دلم نمیخاد علت مرگمو بزنن دختری که پتو رو تا بالای سرش کشید مرد...بله...بهتره تا اتفاقی نیفتاده خودمو نجات بدم...بله ...بله اینجوری بهتره....