خاستم بنویسم اما تمرکز نوشتنم نیست و نبود... خاستم بگم که فکر کردنه بیش از حد سمه...تنهابی فکر میاره...و فکر از یه حدی به بعدش کشندس... اره... واسه همین دوس نداشتم افکارمو بنویسم و دوس ندارم...
فقط یه چیزی... چیزی که ترغیبم کرد بیام و بنویسم این بود که الان بارون بارید و من حواسم نبود...انقدر غرق شده بودم تو حرف زدن و حواسم به هیچی نبود که حتی صدای ِ بارون هم منو نکشوند سمت خودش تو حیاط... حالا دپم :( حالا دلم میخاد یه بار دیگه بارون بباره و من برم زیرش لذت ببرم...همین.