همیشه اینجور وقت ها فکر میکنم کجای زندگیم هستم. اصلن حتی کلی تر. من یه ذره تو این کره ی بزرگ خاکی ،کجای کارم؟ راضیم از زندگیم؟ درونم خوشحاله؟ مسیرو دارم درست میرم ؟ حس خوب دارم... ذره های اطرافم چی؟ آدمایی که وارد دنیام کردم؟ دوسشون دارم؟ بهم حس خوب میدن؟ اصلن چجوریه اوضاع. من تو این کره ی بزرگ ِ بینهایت سرجام قرار گرفتم یا این که نه؟ این فکر همیشه بهم ارامش میده..این که چند میلیون ادم هست که من نمیشناسم و نمیدونم چه مشکلاتی دارن و چه سختی یا چه شادی هایی...تو دنیای من تعریف نشدن...همیشه فکر میکنم من مجبور نیستم ادمایی که بهم شادی نمیدن و حس خوب نمیدن و اصلن از کنار هم بودن لذت نمیبریم رو تو دنیام نگه دارم. میتونم اینا رو هم اضافه کنم به اون چندین ملیون نفر تو کره ی خاکی که اصلن نمیشناسمشون و اصلن از وجودشون آگاهی ندارم...اوهوم.. یا ادمایی که تو گذشتم بودن و به نوعی نیستن..اینا هم بره قاطی اون ادما...قرار نیس که هی بشینی غصه ی هر چیزیو بخوری...بعله... اما اوضاع ِ الان؟ نمیدونم.. فکر میکنم رو به خوبی داره پیش مبره... خیلی وقته شاید حتی دوستی هم ندارم..شاید حتی هیچیه هیچی خوب نیس....اما امید توی دلم هیچ وقت چراغش خاموش نمیشه... همیشه همین که توی تاریکی سوسویی از نور از دور پیداس راضیم میکنه...همین که این ذره روشن بمونه کافیه... انگار همین  ذره س که بهم امید و معنای زندگی میده..همین ذره س که برام مفهوم زندگی رو داره....همینه که خوشحالم میکنه و باعث میشه برای خوشحالیم خوشحال باشم... همینه که منو سمت بی نهایت حرکت میده... اره حرکت... حرکت برای من یعنی زندگی... و زندگی همین لحظه های الانمه که با وجود سختی هاش دوسش دارم....با وجود سختی هاش پر از حرکته...