پاییز اومده... دیروز نزدیکای غروب وایساده بودم منتظر اتوبوس.بودن توی هوا خنک پاییزی و‌دیدن اسمون آبی و‌کوهای بنفش روبه رو که از دوردستها‌پیدا بود حس خوبی بهم میداد. داشتم فکر‌میکردم اینجا کجاست من کجام این صحنه ی قشنگ روبه روم چقدر ساکت و آرومه. و چقدر حس های قشنگی داره بهم میده. تصویری که شاید برا خیلی ها دیگه تکراری شده باشه.باعث شده بود منو به وجد بیاره..  دیدن اون منظره قشنگ و حرف زدن با نگهبانی دم در و ارتباطی که شکل گرفته بود. و پشت سر، جمعیت شلوغ دخترها و پسرا منتظر اتوبوس.  بلد نیستم قشنگ توصیف کنم. اما زندگی تو‌لحظه مگه همین نمیتونه باشه؟ اون لحظه رو انقدر قوی حس میکردم و‌ توش قرار گرفته بودم که الان با فکر کردن بهش حس هاش یادم میاد و برام لذت بخشه.

بعد کم کم جمعیت رفت. اقای نگهبانی میرفت و میومد. هندزفری گذاشتم اما بیشتر دلم میخاست سکوت طبیعت و حس کنم. و جاده ی شلوغ رو ببینم و‌ عبور مرور تند ماشینا رو...  دیگ ساعت شیش شد.  رفتم دم در. ماشین ها با سرعت میرفتن. آسمون آبی بهم نزدیک تر شده بود‌. داشتم فکر‌ میکردم یه لحظه ماشین بزنه بهم و‌بمیرم. اصلن برم خودمو‌‌ بندازم جلوی یه ماشین. بعدش یه لحظه بعد دقیقا یه لحظه بعدش دیگه این آسمون و قشنگیاشو نبینم. دیگه برم و‌هیچ وقت نباشم جوری که انگار هیچ وقت نبودم. اما همچنان آدما باشن. زندگی باشه و قشنگی ها باشن اما من نباشم. من از نبودنم ترسی ندارم ترسم از دوست داشتنی هامه. مامانم بابام. آجیم و ماهی تی. مطمئنم و میدونم که غصه ی منو تا همیشه با خودشون خواهند داشت. حتی الان ک رابطم با آجیم زیاد جالب نیست و مثل قبل دیگه باهم صمیمی نیستیم اما میدونم اگ نباشم غمم باهاش میمونه. تا ابد غصه ی من تو دلش میمونه. و‌من دوس ندارم یه لحظه دوست داشتنیام بخان به من فکر کنن و دلشون غمگین شه و اشکی از چشممشون بریزه. داشتم به این چیزا فکر میکردم و اشک تو چشمم جمع شده بود و تو دلم میگفتم نمیتونم نمیتونم. حتی الانم با نوشتنش گریم گرفته. ماشین ها کم شدن و از جاده رد شدم. و‌زندگی هنوز هم جریان داشت. آسمون آبی بود.. کوه ها بنفش.. و‌صدای طبیعتو‌میتونستم بشنوم بازم... 

غمگینم... و تو تمام زندگیم غمگین بودم. و غم هیچوقت از من جدا نشده. حتی لحظه هایی که از ته دل خندیدم غم یه جایی تو دلم‌بوده...