هیچکس همچین آدمی تو زندگیش نمیخاد...  من یه بچه ی ناخواسته بودم که حتی برای اومدنمم کسی خوشحال نشد. که حتی بودنمم یه اتفاق اشتباهی بود. برای چی دارم گریه میکنم...  نمیدونم. خستم از همه مسیرهای اشتباهی که رفتم...  از این تنهایی و این جدا افتادن از همه...  و دلتنگم...

من پسره رو دارم...  ماهی تی رو دارم...  مامان و بابایی که با وجود اینکه نخاسته بودنم حالا انگار یه کم دوسم دارن...  آنی و ایلی که واقعن خنده رو رو لبم میارن و با احساس پاک و قشنگ بچگیشون دوسم دارن... باید خوشحال باشم وقتی هزار دلیل واسه خوشحالی وجود داره...  باید حواسم جم باشه و‌بلد باشم زندگی کنم... بخندم... رها شم... این همه غم و جا بذارم و‌ برم...  برم و‌برسم به جاهایی که باید باشم...