دوباره باید قبول کنم تنها شدم. تنها شدم و پسره منو نمیخاد دیگه. دوسش داشتم. خیلی. اشکام داره میریزه. نمیتونم باور کنم دیگه مال من نیست.. خدایا چرا اخه. عاشقش شدم. چقد مسخره...  اشکام داره میریزه و نمیفهمم چی دارم میگم. این اقرار به تنهایی و قبول کردنش سخت ترین بخش کاره. بعدش درست میشه نه؟ من از پسش بر میام نه؟ دوباره تنها میشم. تنها و تنها...  اونم تنهایی واسه آدمی مثل من..ولی من قوی تر از اینا هستم نه؟ تنها میشم میشکنم بعدش دوباره پا میشم نه؟.  کاش میشد یه نفر بود بهم حرفای خوب بزنه. بهم بگه تو قوی هستی تو از پسش برمیای...  حالم بده و نمیدونم براب حال بدم باید چیکار کنم.