پسره رفته و دیگه من نمیتونم داشته باشمش.. تمام دیروزو گریه کردم... نمیتونم داشته باشم و نمیتونم ب زور نگهش دارم کنار خودم و کاری از دستم برنمیاد و دلم به حال خودم میسوزه. اینم از بدی های دنیاس. دنیا همینه دیگه.. بعضی اوقات به شدت میتونه بی رحم باشه و بعضی وقت ها فوق العاده دوست داشتنی. هر حالتی باشه تو باید قبولش کنی و باش کنار بیای.چون دیگ بزرگ شدی و بچه نیستی... دیالوگ اون فیلم که میگفت مثل این که این دنیا کارخونه ی برآورده کردن آرزوها نیس. . دنیا همین بوده. همین هس... نمیخام دیگه هیچ احساسی به هیچ کسی داشته باشم... پس خودم چی، چرا من خودمو یادم رفته..  .. نمیدونم اشکام و گریه هام تا کی ادامه داره.. فقط میدونم انقد بدبختم که تو این شرایط هیچ کسو ندارم که آرومم کنه هیچ دوستی ندارم که باهاش درد دل کنم و بم حرفای خوب بزنه... دیروز وسط گریه هام به بلوسوم زنگ زدم همه چیزو گفتم گفت ملوم بود که این رابطه نشدنیه. گف اونایی که یه مدت طولانی با هم بودن و بعد از هم دور میفتن میتونن تحمل کنن که اونم شاید شایدد تحمل کنن و کم نیارن.. شما که از حالا تو این شرایط... ولی پس چرا احساس من این چیزا رو‌نمیفهمه... من حواسم کجا بود وقتی دلم داشت میرف... دیگه نمیخام هیچ احساسی ب هیچی داشته باشم. کاش میشد برم تو‌یه خاب زمستونه و‌پاشم ببینم که هیچ‌اتفاقی نیفتاده... هیچی‌نبوده... خستم...