خیلی خستم. دیروز تو یونی هر کسی میدیدم میپرسید امتحانو چرا نیومدی میخای چیکار کنی و من مجبور بودم یه مشت دروغ تحویل بدم. از رفتارای ب ظاهر دلسوزانه ی اون دختره ی عوضی متنفرم. از خاله زنک بازیاشون غیبت کردناشون از این دورو بودنشون بدم میاد. اون روزی ک رفتم با استاد صحبت کنم یکی از همگروهیام داشت باش میحرفید. خیلی اتفاقی حرفاشونو شنیدم ک داشتن پشت سر یکی حرف میزدن. خیلی راحت عین خیالشونم نبود. چرا اینا بلد نیستن مهربون باشن چرا اصن احساس ندارن. چی میخان از زندگی. چطور میتونن این همه زشتی رو با خودشون بکشن و همه جا ببرن. نمیدونم انگار من مال این دنیا نیستم. اشتباهی افتادم تو جایی که بهش تعلق ندارم. اما اینا واقعیتیه ک نمیشه انکارش کرد. باید یاد بگیری چطور تحمل کنی بودن تو همچین محیط هایی ک تمام انرژیه آدمو میگیره و چ عکس العمل هایی نشون بدی که کمتر اذیت شی چون ممکنه پسفردا تو محیط کار صدبرابربدتر از اینا اتفاق بیفته. آدمای عجیب دو رو. چیزی که عجیب تره اینه که دنیا همچین آدمایی رو‌بیشتر میخاد. تکامل‌داره به این سمت حرکت میکنه و نسل این ادما داره روز به روز بیشتر میشه و چه واقعیت تلخی.... یه وقتایی حتی خود ما هم مجبور میشیم شکل این ادما بشیم و این از همه چی‌تلخ تره...  و همین. 

و اینو نگفتم.  دیروز برای اولین بار اسنپ گرفتم. انقد خوب بود و دقیقن عین تعریفایی ک شنیدم بود و راننده انقد خوش برخورد بود و انقد تو مسیر‌ راحت بودم ک دیگ دلم نمیخاد با اتوبوس برم اینور اونور. فقددد اسنپ. :دی تو پرانتز یه ماهه اینجا اسنپ اومده^_^ گوگولی^_^