خستم... انگار ک تمام ذهن و روح و جسمم خستس... انگار بدنم کوفتس... ذهنم خستس. صبح بیدار میشم اولین چیزی ک یادم میاد تمام حجم خستگیمه... دیروز با پسره همه چیز دیگ واقعن تموم شد. وبلاگمو ک میخونم توش همش نوشتم پسره رفت و نمیتونم رفتنشو باور کنم. اما این بار همه چیز کامل تموم شد. و انقدر خستم ک حوصله ندارم بابتش ناراحتی کنم. حتی حوصله ندارم فکر کنم.. هوم... الان وقت بلند شدنه. دلم میخاد راه برم راه برم راه برم از این خسته تر بشم بمیرم‌. جونی واسم نمونه.. دلم یه چیز خوشمزه میخاد. نگفته بودم این رسم بعد از جداییه؟ راه رفتن راه رفتن راه رفتن. چیزای خشگل خریدن. خوردنی های خوشمزه خوردن. هوم... خیلی خستم.. ‌خیلی بیش از اندازه... و نمیدونم این خستگی کی تموم میشه...